حدیث مهر

اشک ندامت

به مُلک حسن ندیدیم دادخواهی را****که او دریغ ندارد ز ما نگاهی را

بکام دل نسپاریم هیچ راهی را****نه دست آنکه بگیریم زلف ماهی را

نه روز روشنی از پی شب سیاهی را

بنزد شاه چه گفتند بی گناهی ما****ز راه مهر و عنایت نشد گواهی ما

نکرد لُطف زمانی به بی پناهی ما****فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما

که از ستم ندهد داد داد خواهی را

به چهره اشک ندامت به روز و شب بارم****چرا که خدمت معشوق و می نشد کارم

دلی نمانده و دائم بفکر دلدارم****گدای شهرم و در سَر هوای آن دارم

که سر نهم بکف پای پادشاهی را

به نا امیدی من نیز اُمیدها باشد****به در گهت چو مرا روی اِلتجا باشد

روا مدار که نومید این گدا باشد****ز خسروان ملاحت کجا روا باشد

که در پناه نگیرند بی پناهی را

نکرده خدمت یک دلنواز طنّازی****نبوده ای تو در این راه محرم رازی

مگو که نیست بدوران چو ما سرافرازی****چگونه لاف محبّت زند نظر بازی

کز آب دیده نشُسته است خاک راهی را

بروی و موی نظر کن که از ره جادو****نهاده لعل در آتش ز حلقة گیسو

به مهر گفتمش ای دلفریب مشکین مو****نه من اسیر تو تنها شدم که از هر سو

به خاک ریخته ای خون بیگناهی را

حبیب دل که توئی آگه از حقیقت عشق****بوَد بمهر تو در دل مرا محبّت عشق

چو جان خویش توان داد در طریقت عشق****بریز خون محبّان که در شریعت عشق

به هیچ حال نخواهد کسی گواهی را

به سحر هست ترا چشم (معجزه) آسا****به تیر غمزه توان ریخت خون ما جانا

اگر که لایق تیغ تو نیستم باز آ****به یک نگاه ز رحمت بِکُش فروغی را

مکن دریغ از عشاق خود نگاهی را

   + امین ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٤
    پيام هاي ديگران ()

جام جم

دوش باده ساقیا در جام جم دادی مرا****تا بمی بزدائی از دل زنگ غم، دادی مرا

یاد باد آن شب که ساغر دمبدم دادی مرا****ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا

تا سحر پیمانه پُر کردی و کم دادی مرا

گرچه با جام می گلگون به ما کردی خطاب****بیشتر هوشم ربود آن چشم مست نیمخواب

عکس رخسار ترا دیدم در جام شراب****تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب

رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا

(شد دل حسرت نصیبم نیمه شب نوحه گر****بر امید آنکه بینم روی تو بار دگر)

گریه ها کردم بسی بر گرد قصرت تا سحر****شام اگر قوت روانم دادی از خون جگر

صبح یاقوت روان ار جام جم دادی مرا

در میان سرو قدّان دیدمت طرف چمن****نیست چون تو دلبری مغرور حسن خویشتن

تا شوم فربه بجان و وز غمت فرسوده تن****دوش گفتی ماجرای وصل و هجرانت بمن

هم امید لطف و هم بیم ستم دادی مرا

هیچ کس از حال و روز خود چو من غافل نشد****بر امید وصل عمرش همچو من باطل نشد

جان به جان و دل بدلبر یکزمان واصل نشد****در محبت یک نفس آسایشم حاصل نشد

کز پس هر عافیت چندین اَلَم دادی مرا

در ره عشقت سر موئی ندارم انحراف****از فروغت روشن است اینراه و چون آئینه صاف

لیک باشد لشکر حسن تو با ما در مصاف****من که در عهدت سر موئی نورزیدم خلاف

مو بمو ناحق به گیسویت قسم دادی مرا

خطّ سبزت رونق باغ جمالت را فزود****با چنین حُسن و جمالی که دل و دینم ربود

بی حفاظ ای ماه روی خود نمیباید نمود****من نمیدانم که در چشم خمار نیت چه بود

کز همه ترکان آهو چشم رَم دادی مرا

بسکه جبران رخت ای خوبتر از جان شدم****عاقبت پا تا بسر آئینة جانان شدم

سالها مفتون حسنت ای مه تابان شدم****تا خط سبز تو سر زد فارغ از ریحان شدم

خطّ آزادی از این مشکین رقم دادی مرا

تا که شد زلف و رخت ایماه صبح و شام من****شادمان با یاد رویت بگذرد ایّام من

خواستم پر گردد از صهبای مهرت جام من****تا نهادم گام در کویت روا شد کام من

منتهای کام در اوّل قدم دادی مرا

رخ بر افروزی رود از دل ز دیدار تو غم****قد برافرازی شوم حیرانت از سر تا قدم

از چه بر قتلم زند مژگان خونریزت رقم****تا فکندی حلقه های زلف را در پیچ و خم

بر سر هر حلقه ای صد پیچ و خم دادی مرا

آنکه خوی آتشینت داد و روی چون بهشت****دور از کفرم در ایمان خواست ای حوری سرشت

لیک تا در دست تو ای ماه دادم سرنوشت****گاهیم در کعبه آوردی و گاهی در کنشت

گه مسلمان و گهی کافر قلم دادی مرا

خواهم ایجان روی ماهت را به بینم بی حجاب****وعده دیدار خود را میدهی روز حساب

میکنی از من نهان آنروی همچون آفتاب****چون میسّر نیست دیدار تو دیدن جز بخواب

پس چرا بیداری از خواب عدم دادی مرا

تا که در عالم زدی ایخسرو خوبان علم****در عرب سلطانی و فرمانروای ملک عجم

معجزه گوید سخن در وصفِ قدرت دمبدم****تا لبان من شدی در مدح سلطان عجم

شهرتی هم در عرب هم در عجم دادی مرا

   + امین ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٤
    پيام هاي ديگران ()

قصر آنماه

بر گرد قصر آنماه نتوان نهاد پا را****در بارگاه او نیست ره غیر آشنا را

روح القُدس نبیند کاخِ حرم سرا را****در خلوتی که ره نیست پیغمبر سبا را

آنجا که میرساند پیغامهای ما را

از فُرقت نگاری دیشب ببزم یاران****بگریستم ز حسرت چون اَبرِ نو بهاران

فریاد میکند دل از جور گلعذاران****گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان

خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را

در راه وصل جانان هر مطلبی شنفتم****آنرا به جمله یاران از راهِ مهر گفتم

یک عمر گنج عشقش در سینه ام نهفتم****تا ترک جان نگفتم آسوده دل نخفتم

تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را

ننشست کاتش دل از دیدنش نشانم****با آنکه سوخت جانم زان یار مهربانم

نخل امیدواری جز قامتش ندانم****بالای خوش خرامی آید بقصد جانم

یا رب که بر نگردان از جانم این بلا را

جز درس عشق ما را پیر خرد نفرمود****بی بادة محبّت جانم دمی نیاسود

با آنکه از می عشق لبریز جام ما بود****ساقی سبو کشان را می خرّمی نیفزود

بر جام می بیفزا لعل طرب فزا را

گر یار از سر مهر بر ما نظر نماید****جان از نگاه لطفش در انبساط آید

بوی عبیرِ آنزلف در دل فرح فزاید****دست فلک ز  کارم وقتی گره گشاید

کز یکدگر گشائی زُلف گره گشا را

بر در گهت چو خود را از خادمان شمردم****سبقت ز ساکنانِ بیتُ الحرام بُردم

هر شب به یاد آن لب تا صبح باده خوردم****در قیمت دهانت نقد روان سپردم

یعنی به هیچ دادم نقد گرانبها را

دست نسیم در باغ هر چن مشک بیزد****ای گل ز شرم رویت از لاله ژاله ریزد

بخشیده است بر تو حسن و کمال ایزد****تا دامن قیامت از سرو ناله خیزد

گر در چمن چمانی آن قامت رسا را

(شاهی به ملک عالم، ای خسرو جهان، بین****چهره بخاک دارند بر درگهت سلاطین)

حیران مهر رویت گردیده ماه پروین****خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین

بر عارضت نظر کن گیسوی مشک سارا

دیدم بچشم حسرت جانانه را به مجلس****بر دست غیر بخشید پیمانه را به مجلس

کوتاه کرد آن ماه افسانه را به مجلس****جائی نشاند آخر بیگانه را به مجلس

کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را

(در کوی شاه خوبان دارن وطن فروغی****در عشق او گذشتم از خویشتن فروغی)

خوش (معجزه) بوصفش گوید سخن فروغی****گر وصف شه نبودی مقصود من فروغی

ایزد بمن ندادی طبع سخن سرا را

   + امین ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
    پيام هاي ديگران ()

بیقرار حُسن

عکس رخت در آینه حیران کند تو را****ای یار گلعذار که مهمان کند تو را

تا شمع جمع محفل یاران کند تو را****گر باغبان بگلستان کند تو را

بر تخت گُل نشاند و سُلطان کند تو را

شمس رُخَت فروغ بماه سپهر داد****روشن نمود عالم و پرتو به مهرداد

ماه سپهر بوسه ز شوقت بچهر داد****دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد

تا چشم بند مردم دوران کند تو را

بر شاخ گُل چو سایة خود تاج سر کنی****گل راز سرو قامت خود مفتخر کنی

هر جا قدم نهی بزمین خاک زر کنی****گر صبحدم بدامن گلشن گذر کنی

دست نسیم گُل بسر افشان کند تو را

ای فتنه گر که چشم تو داند فنون سحر****آن چهره بر فروز به بینم رخت بمهر

خورشید و ماه را نبود این فروغ چهر****ایکاش چهرة تو سحر بنگرد سپهر

تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را

باشد شهید کوی ترا پیرهن کفن****گلگون کفن فتاده بکوی تو صد چو من

خورشید چهره دیده به شمس و قمر فکن****مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن

گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را

(روی تو میبرد ز دلم بی شکیب غم****با یاد تست آینة دل چو جام جم)

شهزاده ای که هست تو را تاج دهم علم****الحق سزد که تربیت خرد عجم

میر نظام لشکر ایران کند تو را

گفتی مرا که شادی و غم در جهان یکیست****گفتم بگو که بهتر از ایّام وصل چیست

طعنم مزن که رفته ز دستم نشاط زیست****در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست

قربان حالتی که پریشان کند تو را

دارد نظر به مهر رخت قرص ماهتاب****زان زلف پر شکن برخ همچو آفتاب

شد بیقرار حسن رخت جان شیخ و شاب****چون مار زخم خورده دل افتد به پیچ و تاب

هرگه که یاد طرّة پیچان کند تو را

دلدوزتر ز ناوک مژگان یار چیست****کانرا نشان بغیر دل داغدار نیست

گر معجزه اسیر غمت در زمانه زیست****داند هلاک جان فروغی بدست کیست

هر کس که سیر فتّان کند تو را

   + امین ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
    پيام هاي ديگران ()

طرّه مشک افشان

چند بر رخ فکنی طرّه مشک افشان را****کفر زلف تو بپوشید رخ ایمان را

تا کنم چاره بوصل تو غم هجران را****جان بلب آمد و بوسید لب جانان را

هوس بوسة جانان بلب آرد جان را

چشمه خضر بود در لب جان پرور دوست****دیده ایدل بگشا بر رخ و بر منظر دوست

دل ما هست بامید بسی در بر دوست****سر سودا زده بسپار بخاک در دوست

که از این خاک توان یافت سر و سامان را

دیدة جان نگران داشم از هر سوئی****تا به ببینم رخ زیبا و قد دلجوئی

خواستم بوسه زنم بر رخ مشکین موئی****زد ره عقل مرا حور بهشتی زوئی

که بیک عشوه زند را دو صد شیطان را

باز ـن موسی جان عزم ید بیضا کرد****همچو عیسی بسخن آمد و جان احیا کرد

رخ بر افروخت و تسخیر همه دلها کرد****صد هزاران دل گمگشته توان پیدا کرد

گر شبی شانه کن طرّه مشک افشان را

گفتم از پای فتادم که بگیرد دستم****عشوه کرد و بفرمود بیادت هستم

گرچه داند که ز صهبای محبّت مستم****سست عهدی که بدو عهد موّدت بستم

ترسم آخر که بسختی شکند پیمان را

زآسمان بر سر ما ابر جفا میبارد****کس ندانست چرا بر سر ما میبارد

تا شدم عاشق آن ماه لقا میبارد****ابر دریای غمش سیل بلا میبارد

یا رب از کشتی ما دور کن این طوفان را

صید جان میرود از شوق سوی نخجیرش****دل دیوانه بود در طلب زنجیرش

سینة خلق سپر گشته ز شوق تیرش****حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرش

اینقدر نیست که سیراب کند عطشان را

چون سرشتند بمهرت ز ازل آب و گلم****گر سرم خاک ره دوست نگردد خجلم

با وجودیکه من از هستی خود منفعلم****با دم ناوک دلدوز تو آسوده دلم

خوشتر آنست که از دل نکشم پیکان را

تیر مژگان تو هر چند مرا سینه شکافت****رشتة مهر تو با دست محبّت دل بافت

روی از نرگس مست تو نشاید برتافت****عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافت

که زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را

دوش ای مَه بسر زلف گِرِه می بستی****تا تجاوز نکند بر سر زلفت دستی

ای که از مستی می جام و قدح بشکستی****گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستی

لعل جان بخش تو از بوسه دهد تاوان را

مژه ام(معجزه) خاک ره آن خسرو رفت****بلکه با شاهد مقصود توانم شد جفت

گر مرا دل ز پریشانی زلفش آشفت****دوش آن ترک سپاهس بفروغی می گفت

که مسخّر نتوان ساخت دل سلطان را

   + امین ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

تمنا کنم تو را

از هر طرف بجلوه تماشا کنم تو را****در دل نظر بطلعت زیبا کنم تو را

جانرا فدای جلوة سیما کنم تو را****کی رفته ای ز دل که تمنّا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

پیدا بود تجلّی ذات تو همچو نور****نور خدا نموده ز مهر رخت ظهور

با روی تو تمام جهانست همچو طور****غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا تو را

چون بوی گُل شمیم تو باشد بهر چمن****باشد حدیث و صف تو هر جا در انجمن

ای آنکه باشدت بدل آشنا وطن****با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

هر کس که خاک راه تو شد سر فراز شد****دلهای پاک با تو براز و نیاز شد

تا بر زخم دری ز حریم تو باز شد****چشمم بصد مُجاهده آئینه ساز شد

تا من بیک مشاهده شیدا کنم تو را

داری تو دست قدرت یزدان در آستین****هم آسمان بامر تو برپاست هم زمین

هستی اگر چه با همه خلق جهان قرین****بالای خود در آینه چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

دل میبری ز دست خلایق بدلبری****مفتون حسن خویش کنی حوری و پری

چون عقل و هوش مؤمن و ترسا تو میبری****مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

ای گل چو خار باغ توام زیب گلشنم****تو شهریار حسنی و دلداده ات منم

تا بنگرد جمال تو را چشم روشنم****خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه ماه کلیسا کنم تو را

سروی باعتدال قدت نیست در چمن****داری بدوش ماه من آن زلف پرشکن

حیران شوی در آینه بر حسن خویشتن****گرافتد آن دو زلف چلیپا بدست من

چندین هزار سلسله بر پا کنم تو را

آئی اگر شبی ز وفا کنار من****آید بسر ز وصل رخت انتظار من

یابد قرار از تو دل بیقرار من****زیبا شود بکار گه عشق کار من

هرگه نظر بطلعت زیبا کنم تو را

خواندم ز خطّ و خال تو دستور عاشقی****باشد مرا وصال تو منظور عاشقی

دادی مرا بدست چو منشور عاشقی****رسوای عالمی شدم از شورِ عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

هر جا که بگذری و به هر سو نظر کنی****دلهای عاشقان همه زیر و زبر کنی

آفاق راز فتنه پر از شور و شرّ کنی****با خیل غمزه گر بوثاقم گذر کنی

میر سپاه شاه صف آرا کنم تو را

چون تیر عشق سینه ما را هدف گرفت****خوش (معجزه) طریقه شاه نجف گرفت

دُّر سخن ز سینة همچون صدف گرفت****نظمت بمدح شاه فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارکِ شَعرا کنم تو را

   + امین ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

آئین محبت

دادی چو به عشاق نشان نور جبین را****دیدیم ز خورشیدِ رُخَت نور مبین را

دل خواست بنوشد ز لبت ماء معین را****دادیم بیک جلوه رویت دل و دین را

تسلیم تو کردیم هم آنرا و هم این را

با یاد لبت زنده توان داشت دل و جان****آن نوش دهان است مگر چشمه حیوان

یاقوت روان بخش بود در لب جانان****میدید اگر لعل ترا چشم سلیمان

میداد در اول نظر از دست نگین را

از سنبل زلفت تو به از مشک تتاری****وز چهره نکوتر ز گل و فصل بهاری

ما را نبود غیر تماشای تو کاری****من سیر نخواهم شدن از وصل تو آری

لب تشنه قناعت نکند ماء معین را

ابروی تو بر چهره مَهِ نو بنماید****گر جان برود بر سر سودای تو شاید

عطر سَرِ زلف تو بجان روح فزاید****گر چین ز سَرِ زلف تو مشاّطه گشاید

عطّار بیک جو نخرد نافة چین را

از قدر بود روی تو خورشید سپهرت****چون دیده گشایند همه خلق بچهرت

با چشم تو بیگانه دهد نسبت سحرت****هر بوالهوسی تا کند دعوی مهرت

ای کاش برآری ز کمر خنجر کین را

هر کس که تو را راه به درگاه ندارد****یا چهره بخاک درت ای ماه ندارد

شک نیست که جان و دلِ آگاه ندارد****در دایره تا جوران راه ندارد

هر کس که به پای تو نسائید جبین را

با مهر تو ما را بود آئین محبت****پر نور بود چشم جهان بینِ محبت

جان مست شد از بادة نوشین محبت****چون باز شود پنجة شاهین محبت

در هم شکند شهپر جبریل امین را

چون (معجزه) بهر تو ثنا خوانِ فروغی****خورشید شد از فرّ تو دربانِ فروغی

محو تو دیدة حیرانِ فروغی****گر ساکن آن کوی شود جانِ فروغی

بیرون کند از سر هوس خلد برین را

   + امین ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

فریدون مشیری

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده ست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را از نیمه ره برگشتن یاران......تورا تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه ی شوم شغالان....بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
من اینجا ریشه در خاکم......من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی ست می مانم
من از اینجا چه می خواهم نمی دانم
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم....و می دانم و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت

   + امین ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

فروغ هستی

تو که باده محبت ز ازل بجام داری****تو فزون تر از دو عالم ز حق احترام داری
پی کار اهل عالم بچه اهتمام داری*****شب چارده غلامی ز مه تمام داری
تو چه خواجه تمامی که چنین غلام داری
(چو ز حق فروغ هستی تو به ممکنات بخشی****همه دم بقا ز رحمت چو بکائنات بخشی)
تو به آب زندگانی ز لبت حیات بخشی****مگر از سیاه بختی تو مرا نجات بخشی
که طلوع صبح روشن ز سواد شام داری
چو تو را خدای خواهد بجهان مقامت این بس****بکرشمه ای بحال دل زار عاشقان رس
چو تو شاه حسن نبود بمیان مهوشان کس****حَشَم کرشمه از پیش و سپاه غمزه از پس
پس و پیش خویش بنگر که چه احتشام داری
توئی آنکه حسن رویت به بقاء حق بپاید****به تو زیبد این جلالت که تو را چنین بباید
به تجلی تو حسن همه مهوشان فزاید****اگر آن قیامتی را که شنیده ام بیاید
نرسد بدین قیامت که تو در قیام داری
به جمال خود ز یوسف تو ربوده ای ملاحت****نه مسیح در تکلّم چو تو بوده با فصاحت
دل ما به باغ حسنت شده محو در سیاحت****ز تو صاحب جراحت نرسد به هیچ راحت
که علاوه بر ملاحت خط مشکفام داری
(ز جدایی از جمالت همه اشک غم فشانم****به امید آنکه خود را بحضور تو رسانم)
ز جهانیان نکوتر ز چه رو ترا ندانم****صنمت چرا نگویم صمدت چرا نخوانم
که تو منحصر به فردی و هنر ار نام داری
به سریر هر دو عالم چو تو کس شهی ندارد****که فلک ز تو نکو تر مه خه گهی ندارد
دل اگر تو رهنمایی سر گمرهی ندارد****بدرستی از مقامت کسی آگهی ندارد
مگر آن شکسته قلبی که در او مقام داری
ز تبسم تو لبها همه پر ز خنده گردد****پر و بال میزند دل سوی تو پرنده گردد
به تکلّمت جهانی ببرت چو بنده گردد****سخنی به مرده بر گو که دوباره زنده گردد
که تو معجزات عیسی همه در کلام داری
(ره جد تا جدارت چو تو حق پرست گیری****تو زنام خلق در دست هر آنکه هست گیری)
تو بدین دو چشم سر مست چگونه مست گیری****نظری به حل من کن چو دح به دست گیری
گذری به خاک جم کن چو بدست جام داری
به حُسام خود مسخّر چو تو میکنی جهان را****بکش انتقام و بشکن سر و دست این و آنرا
به وصال دوست عاشق چو دهد ز دست جان را****چه عقوبت از جدایی بتراست عاشقان را
به کدام قدرت از ما سر انتقام داری
مه من نسیم هر دم ز رخ تو برقعه بگشاد****چو بهای خون دلها ز عقیق لب توان داد
به تبسم تو گردد دل و جان خستگان شاد****سزَد اَر کبوتر دل پی خال و زلف افتاد
که چه دانه های دلش بکنار دام داری
تو بپای خویش داریسر شاه ملک جم را****چو خدایگان شناسند تو شاه محتشم را
بنواز خسرُانه عرب و شه عجم را****به فدای چشم مستت کنم آهوی حرم را
که تو در حریم سلطان بسی احترام داری
(تو چو ای امام موعود به تو قائم است آئین****شده خاک آستانت سرو جقّه سلاطین)
که بپای تو نهاده سر عجز و روی تمکین****سر حلقه سلاطین شه راد(ناصر الدین)
که می عنایتش را بقدح مدام داری
ز همه غزل سرایان سزدت نشان فروغی****که مدیح مهوشان شد سوی کهکشان فروغی
چو تو (معجزه) برایشان شده جانفشان فروغی****به چه رو ترا نسوزد غم مهوشان فروغی
که هنوز در محبت حرکات خام داری

   + امین ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

طبیب عشق

زمانه بر سر جنگ است فتنه ها دارد *********** جفا به مردم صاحب نظر روا دارد
وفا به غیر و جفا را بر آشنا دارد *********** کسی به زیر فلک دست بر قضا دارد
که اعتکاف به سر منزل رضا دارد
چنانکه غم شده مد غم به آب و در گل من *********** نبوده دانه ای از بذر شوق حاصل من
خبر شوی ز دل زار و کار مشکل من *********** حکایت غم جانان بپرس از دل من
که آشنا خبر از حال آشنا دارد
مرا از آن لب شیرین اگر بسر شور است *********** وصال روی تو ای ماه چهره منظور است
چو کوه کن لبم از آن لب و دهن دور است *********** مرا دلیست که از درد عشق رنجور است
تو را لبی است که سرمایه بقا دارد
بروی خویش دراز کار اینجهان بستم *********** بسی بدرگه ساقی ز شوق بنشستم
کنون ز دیدن آن چشم مست سر مستم *********** بدور لعل می آلود دوست دانستم
که باده این همه کیفیت از کجا دارد
بتی که در لب خود چشمه بقا دارد *********** چه لطفها که بما از ره وفا دارد
طبیب عشق اگر چه نظر بما دارد***********مریض شوق کی اندیشه دوا دارد
شهید عشق کجا فکر خون بها دارد
بروی تاک شکوفه به هر کجا دیدم *********** بیاد ساغر می آن شکوفه بوئیدم
چه آستانه ساقی ز شوق بوسیدم *********** ز خاک میکده در عین بیخودی دیدم
همان خواص که سرچشمه بقا دارد
گرفتم از لب شکر لبی پیاله می *********** که هست دیده اهل نظر به جانب وی
ندیده مجلس شاهانه مرا جسم و کی *********** من و صراحی می بعد از این و نغمه نی
که هم نشینی صافی دلان صفا دارد
منم که بر سر کوی وفا بود وطنم *********** چو بلبلان غزلخوان مقیم این چمنم
براه عشق تبان خاک گشت جان و تنم *********** یکی ز جمع پراکندگان عشق منم
که عقده بر دل آن جعد مشکسا دارد
من از کجا و تو ای راحت روان ز کجا *********** چگونه معجزه بیند جمال خوب تو را
که راه ما و تو یک عمر بوده است جدا***********براه عشق نیارم دل فروغی را
که با وجود جفایت سر وفا دارد

 

   + امین ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()